العلامة المجلسي

492

حياة القلوب ( فارسي )

دستهاى خود را بريدند ؟ بدرستى كه پروردگار من به مكرهاى ايشان داناست ، يعنى بگو كه آن زنان را بطلبد وحال من وزليخا را از ايشان معلوم كند ، كه ايشان مطّلعند بر آنكه من به اين سبب به زندان آمدم كه تكليف زليخا وايشان را قبول نكردم . پس عزيز فرستاد آن زنان را طلبيد واز ايشان سؤال نمود كه : چون بود قصه وكار شما در هنگامى كه يوسف را بسوى خود تكليف مىكرديد ؟ گفتند : تنزيه مىكنيم خدا را ، وندانستيم از يوسف هيچ امر بدى . پس زليخا گفت كه : در اين وقت حق ظاهر گرديد ، ومن أو را بسوى خود مىخواندم ، وأو از جملهء راستگويان بود . پس حضرت يوسف گفت كه : غرض من آن بود كه عزيز بداند من در غيبت أو به أو خيانت نكرده‌ام ، بدرستى كه خدا هدايت نمىكند مكر خيانت كنندگان را ، وبرى نمىدانم نفس خود را از بدى ، بدرستى كه نفس من بسيار امركننده است به بدى مگر در وقتي كه رحم كند پروردگار من ، بدرستى كه پروردگار من آمرزنده ومهربان است . پس عزيز گفت : بياوريد يوسف را به نزد من تا أو را از براي خود برگزينم . پس يوسف عليه السّلام به نزد أو آمد ، نظرش بر حضرت يوسف افتاد وبا أو سخن گفت ، وأنوار شد ونيكى وصلاح وعقل ودانائى از غرّهء ناصيهء أو مشاهده كرد ، گفت : بدرستى كه تو امروز نزد ما صاحب منزلت ومقرّب وأميني ، هر حاجت كه دارى از من بطلب . يوسف گفت : مرا امين گردان بر خزينه‌ها وانبارهاى زمين مصر كه جميع حاصل زراعتهاى آن در تصرف من باشد ، بدرستى كه من حفظكننده ونگاهدارنده ودانايم كه به چه مصرف صرف كنم . پس عزيز مصر جميع حاصلهاى مصر را در تصرف آن حضرت گذاشت ، چنانچه حق تعالى فرموده است كه : « چنين تمكين واقتدار داديم از براي يوسف در زمين مصر كه هر جا خواهد قرار گيرد وبه هر طرف حكمش جارى باشد ، مىرسانيم به رحمت خود هر كه را خواهيم در دنيا وآخرت ، وضايع نمىگردانيم مزد نيكوكاران را ، وبتحقيق كه مزد